¤۩¤
(¯`'•||▓| کوروش کبیر |▓||•'´¯)
*******************************
۩هیچگاه زانو نمیزنیم حتی اگر سقف از ما کوتاه تر باشد.۩
▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓
▓▓░░▓▓
▓▓░░▓▓
▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
((پاسارگاد))
((آرمگاه کوروش کبیر))
آیا میدانید 17 ژوئن روز جهانی کوروش است و این روز فقط درتقویم ایران نیست؟!
اگر ایرانی هستی توی تقویمت کپی کن!
به قاب های خالی......شنیدن سکوت......
نوشتن و درد و دل یک ناگهان است.....
ناگهانی که این روزها در من اتفاق نمی افتد.......
بغض سمجی که در گلویم خانه کرده خیال شکستن ندارد....
گفتم فرصت خوبیست تا کار های نیمه تمام گذشته را تمام کنم.......
و فقط بگویم دوستت دارم گل من.....

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. "
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند
فکر کن ای دل که از اول تو تنها بوده ای
اری از ان روز اول یار غم ها بوده ای
دیدی ای دل این زمانه با دل عاشق چه کرد
فکر کن عاشق نبودی باش با دنیای درد
من نمی دانم چرا ان اشنا عاشق نبود
خوب می دانم به عشق پاک من لایق نبود
ای دل تنها و غمگین خسته و پر پر شده
با خیانت های عشقت حال تو بدتر شده
ای دل بی چاره ی من ارزوهایت کجاست
باد نا مردی به برد و اشک هایت نا بجاست
ای دلم نفرین نکن دنیای او دنیای ماست
هر چه باشد بی وفایی کرد او ما را نخواست
ای دل زخمی من ای کلبه ی ویرانه ام
از عذاب رفتن یارم چرا دیوانه ام
ای دل من شاد باش و بی خیال از عاشقی
چون نشد تنها نمان رو در پی یک لایقی
ای دل من بعد از این هم زندگی را زندگیست
عاشق نا لایقان بودن خودش شرمندگیست
ای دلم هم ابرو رفت هم غرور و هم نفس
بعد از این من مانده ام تنهای تنها در قفس
ای دل من کو غرورم را کجا دادی به باد
فرق بین عشق هوس را لحظه ای اور به یاد
اری اری عشق پاک است و هوس هم فاسد است
ای دلم غمگین نشو بالا خدایی شاهد است
من نمی دانم چرا هر کس که بی غیرت شده
مارک روشن فکر بر پیشانی اش زینت شده
ای دلم این عاشقان پاک چرا دل خسته اند
بعضی از این عاشقان هم دست شیطان بسته اند
بعضی از این عاشقان رذل از خود غافل اند
ای خدا این عاشقان بر ما مصیبت نازل اند
بی گناهی ای دلم عشق تو چون از یاد رفت
اری ای دل من شدم غمگین او هم شاد رفت
ای دل دریایی ام از بارش باران اشک
بی خیال عاشقی شو از پی هر عشق کشک
ای دلا با اسم عشق و عاطفه با قلب من بازی شده
اری هر بی معرفت قانون عشقی ساخته قاضی شده
دیدی ای دل یار تو با ان غریبه می نشست
خوب شد گریه نکردی چون غرورت می شکست
ای دلا من عاشقش بودم و لیکن او برایم مرده است
ای دل با غیرتم او ابروی عاشقی را برده است
این همه گفتم به دل اما که این دل مرده بود
یادم امد روز قبل از عاشقی دل زنده بود
ای دلا از نوجوان هر چه شنیدی پند دار
سر نوشت عشق من باشد برایت یاد گار
سر نوشتم با جدایی بود و عمرم رفت باد
هر چه را می شد بگفتم افرین بر عشق زاد
یا رفتنت را حیران بگریم ...
باد آورده را باد میبرد قبول
اما دلم را که باد نیاورده بـود ...!
سر راه که ميروی
من را هم جمع کن پشت در بگذار ...
شکسته ام ... !
هيچ وقت با من زير بارون قدم نزدی ...
از هيچ کوچه ای رد نشدی ...
رو به روم توی هيچ کافه ای قهوه نخوردی ...
هيچ وقت برام عطر نزدی ...
هيچ آهنگی با من گوش ندادی ...
بسلامتيت ...
حالا که نيستي مي فهمم چه لطفی در حقم کردی
همين که همه سياهی های دنيا
منو يادت چشمات مي اندازه ...
وهر لحظه ويرانم ميكنه ...
کافيه ...
همه ميگويند ، حرف دلت را بزن ...
اما ...
هر وقت حرف دلم را زدم ، دل همه را زدم
تنها بگذاري رسم عاشقي اين نيست که مرا به اوج قله احساسات ببري
و بعد مرا از همان جا رها کني ، اين رسمش نيست که پا به پاي من
بيايي و روزي رفيق نيمه راه شوي اين رسمش نيست که قلبم را بگيري
و آن را بازيچه خودت کني اين رسمش نيست که مرا در آغوش بگيري
و هوس را به جاي عشق برايم معنا کني ، يکرنگ باش اي تو که ادعا
ميکني عاشق تريني ، مغرور نباش اي تو که ادعا ميکني مرا دوست
داري ، تو که ميگفتي تنها مال مني ، پس چرا براي همه چشمک ميزني
تو که ميگفتي تنها در قلب مني ، پس چرا در قلب همه پرسه ميزني ؟
وفادار باش ، اي تو که در آغاز آشنايي وفاداري در حرفهايت بود ،
صادق باش اي تو که با دروغ مرا در دام خودت انداختي يکدل باش با
دلي که تنها به عشق تو مانده و خطي سرخ بر روي همه کشيده ، تو که
ميگويي مرا دوست داري چرا اشکهايم را پاک نميکني ، چرا دلتنگم
نميشوي و مرا صدا نميکني ؟
به خدا اين رسم عاشقي نيست
فرهاد تیشه میزد تا نشنودصدای مردمانی کهدر گوشش میخانند:
دوستت ندارد.......
عاشقت نشدم که روزی از عشقت خسته شوم.
با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.
همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.
همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.
و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.
با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.
عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.
با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.
همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.
همسنفست شدم که بانفس هايم بدرقه راحت باشم.
و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.
همچنان لحظات زیبای خاطره هايمان ازمقابل چشمانم میگذرد ،
از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای تنهابهانه ام براي عاشقي!
اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،
آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستانت ونگاه آرامت روزگارخواهم گذراند.
با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.
با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.
وای گوسفنده چقدر قشنگه

تحمل کردن قشنگه
اگه قرار باشه یه روزی به تو برسم
انتظار آسونه
اگر قرار باشه دوباره تو رو ببینم
زندگی شیرینه
اگه قرار باشه دستاتو تو دستام بگیرم
مشکلات حل میشه
اگه قرار باشه روزی به پات بمیرم
اشکهام به لبخند تبدیل میشه
اگه یه بار ببوسمت
و لبخندهام دوباره به اشک
فقط اگه ببینم خیال رفتن داری
اما بدون دوستت دارم
از پشت این همه فاصله
از پشت این همه حرف
دوستت دارم تا بی نهایت عشقم
کاشکي بودي و مي ديدي که دلم داره ميميره
کاشکي بودي و مي ديدي که بهونت و ميگيره
مي دوني عطر نفس هات چي به روز من آورده؟
مي دوني دوري دستات اشکمو باز درآورده؟
جاي انگشت هاي نازت چي بزارم توي دستم؟
کاشکي بودي و سرت رو باز مي ذاشتي روي شونم
باز مي ذاشتي و مي گفتم تويي اون همه بهونم
به خدا فرض محال که يه دم بي تو بمونم
تو شدي همه وجودم تويي رنگ آسمونم
عمريه در طلب تو سوختم و مثل کويرم
برای به هم ریختن من
دستهایت چقدر خالیست
انگار چشمهای سوخته ات سر آغاز همه ویرانی هاست ...
نمی گویم بمان
اما برای از یاد بردنت
فرصتی برای من کنار بگذار
... من آهسته به تو دل بستم
بگذار آهسته نیز
از یاد بردنت را دیوانه شوم
...دیگر برای از دست ندادن تو توان لازم نیست
تو اگر بخواهی می مانی
و من دست هایم را برای آمدنت خسته نمی کنم
تو اگر بخواهی
چشمهایم از خیسی سرد اینهمه گره های نمی ترسد
تو اگر بخواهی می مانی
حتی اگر قلب من پر شده باشد
اصلا تو خود دل میشوی
جایگاه همه بودنها و نبودنها ...
... اگر بخواهی !
چقدر آرام، خشن میشوی
بی آنکه من دستهایم را بو کرده باشم
محکوم خواهم شد
و من از حوصله ی تو سر می روم ...
تو بزرگ تر از آنی
که کوچکی های مرا گذشت کنی
من توان بالیدن ندارم
مرا ببخش
من بلد نشدم ((تو)) بشوم ...
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا
بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا
را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که
خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد
خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش
از دست آدما گرفته!!!
می خوام بنویسم ...
و از تو خواهم نوشت ...
از احساسم ...
از اینکه چقدر دلم برایت تنگ شده ....
از دوست داشتنت نمی نویسم !!!
از قشنگ ترین دقایق با تو بودن ...
از تموم بهونه هام ...
از پراوانه ها ...
پروانه ها ... وای خدای من پروانه ها !!!
دیگه کسی ازشون نمی نویسه ...
از کیا ؟
میگم : از شمع ٬ گل ٬ و پروانه ها ...
دیگه کسی ازشون خبری نمی گیره ! راستی چه اتفاقی افتاده ؟
دیگه کسی شمعی روشن نمی کنه ؟ کسی دیگه با خودش خلوت نمیکنه ؟ چرا ؟
وای خدای من !
هر چی سعی می کنم نمی تونم ...کاش می تونستم بنویسم ...
در میان انبوه واژگان گم شده ام ...
هورااااااااااااااااااااااا
ایشاللله سایه ت همیشه بالا سرم باشه
باباتولدت مبارک/
زندگی ما در بهشت فوق العادست ،شاید برای بعضی ها غیر قابل تصور باشد اما برای کسانی که معنای عشق زمینی و عشق الهی را درک کرده باشند قابل تصور و فوق العاده زیباست...
بهشت ما جاییست که ما هر سه اونجا کنار همیم من ، عشقم و خدای مهربونمون که خالق ماست و عشق رو بهمون هدیه داده
اونجا جاییست که هر سه با تمام وجود همدیگرو احساس می کنیم .
من و عشقم توی بهشتمون یک کلبه داریم ،کلبه ما وسط یه مزرعه پر از گل های زرد .
اونجا همه چیز آرومه و صدایی جز صدای بال پروانه ها و آواز قناری ها و صدای وزش نسیم که موجب رقص گل هاو پروانه هاست شنیده نمی شود، خدا همه جا هست و هر روز صبح با بوییدن نسیم در درون ما احساس می شود .
صبح می شود چشمانم را باز می کنم از جا بلند می شوم و پنجره اتاقمان را که از آن گل های زرد رنگ مزرعه و آسمان آبی بدون ابر نمایان است باز می کنم و نفس عمیقی می کشم و خدا را شکر می گویم بخاطر همه چیز ...
کنار عشقم می نشینم به چشمان بسته اش و صورت معصوم او نگاه می کنم و باز خدارو شکر می گویم ... وقتی می بوسمش چشمانش را باز می کند و با دیدن لبخند من لبخند می زند او هم خدا را شکر می گوید و باهم یک روز زیبا را در بهشت آغاز می کنیم...
میان دستانش یک شاخه گل زرد است و در مقابلم ایستاده ، دستانش را به سمت من دراز می کند به نگاه عمیقش خیره می شوم و گل را از او می گیرم ، آن را می بویم و لبخند می زنم ، پیشانیم را می بوسد و از عشق او لبریز می شوم و با هم خدا را شکر می گوییم ...
هر دو شادیم شاد شاد ، چشمم به یک قاصدک میافتد که کمی آن طرف تر در حال رقصیدن است ، فریاد می زدم قاصدک و با هم بدنبال قاصدک می دویدیم و می دویدیم قاصدک سوار بر نسیم می شود و پیچ و تاب می خورد و می رود اما ما خسته نمی شویم و بدنبالش می دویم باد قاصدک را از نسیم می گیرد و قاصدک از ما دور می شود ، دور دور و ما باز هم خدا را شکر می گوییم...
