تبليغاتX
خلوت یک عاشق
خلوت یک عاشق
آهای تموم زندگیم. بی تو تموم زندگیم.
سلام
میلاد:
"م" مثل محبت
"ی" مثل یار
"ل"مثل لالایی مادر
"ا"مثل آرامش آغوش
"د"مثل داستان پاک عشق ابدی"
نوشتنم خوب نیست
پس زیاد نمیویسم
فقط مینوسم عشق
کلمه ای که هیچ کس توان تفسیرش رو نداره
حتی خودم که چند سالیست گرفتارشم
گرفتاری که نمیدونم کی از گرفتاریش آزاد میشم
به هر حال نمیخام سرتون رو درد بیارم
فقط ازتون خواهش دارم نظر بدی که باعث ماندگاریه این وبلاگ بشه

این وبلاگ رو تقدیم میکنم به رفیقی که رفیق نیمه راه نیست
رفیق من دستت را در دستت بزار تا فاصله بین انگشتان من از بین بره
اضافه كردن به علاقمندي ها
خانگي سازي
ذخيره صفحه
joone madaret dari miri nazaram bede befahmam sar zadi

قالب ساز
.: کوروش
یکشنبه نهم بهمن 1390

¤۩¤
(¯`'•||▓| کوروش کبیر |▓||•'´¯)
*******************************
۩هیچگاه زانو نمیزنیم حتی اگر سقف از ما کوتاه تر باشد.۩

▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓
▓▓░░▓▓
▓▓░░▓▓
▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
((پاسارگاد))
((آرمگاه کوروش کبیر))
آیا میدانید 17 ژوئن روز جهانی کوروش است و این روز فقط درتقویم ایران نیست؟!
اگر ایرانی هستی توی تقویمت کپی کن!

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 2:49 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: دوستت دارم
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
این روزها مشغول سکوت کردنم.......مشغول نگاه کردن...

به قاب های خالی......شنیدن سکوت......

نوشتن و درد و دل یک ناگهان است.....

ناگهانی که این روزها در من اتفاق نمی افتد.......

بغض سمجی  که در گلویم خانه کرده خیال  شکستن ندارد....

گفتم فرصت خوبیست تا کار های نیمه تمام گذشته را تمام کنم.......

 

و فقط بگویم دوستت دارم گل من.....

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 9:29 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: گوشت
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
وی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد.
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: اِبرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش
همینجور که داشت کار...
شو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت میشه ننه بدم؟پیرزن یه فکری کرد گفت بده ننه! قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌گذاشت برای پیره زن
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت :
اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت آره سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره،سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت : می خوره دیگه ننه،شیکم گشنه سَنگم می خوره
جوون گفت نژادش چیه مادر؟
پیرزنه گفت بهش میگن توله سَگِ دوپا ننه ! اینا رو برای بچه‌هام میخوام آبگوشت بار بگذارم
جوون رنگش عوض شد. یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن
پیرزن بهش گفت: تو مَگه ایناره برای سَگِت نگرفته بودی؟
جوون گفت: چرا؟؟
پیرزن گفت ما غذای سَگ نمی خوریم ننه. بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 1:49 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: یک داستان غم انگیز از یک دانشجوی مهندسی!!!
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه

روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و  داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. "


ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت
.!! 

نتیجه اخلاقی این ماجرا. .


پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 1:48 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: نا لایق
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391

فکر کن ای دل که از اول  تو  تنها  بوده  ای

اری  از ان   روز اول   یار غم ها  بوده ای

 

دیدی ای دل این زمانه  با  دل عاشق چه کرد

فکر  کن  عاشق  نبودی  باش  با  دنیای  درد

 

من  نمی دانم   چرا   ان اشنا  عاشق   نبود

خوب  می دانم  به عشق  پاک  من لایق نبود

 

ای  دل  تنها  و غمگین  خسته  و پر پر شده

با  خیانت های  عشقت   حال  تو  بدتر  شده

 

ای  دل  بی  چاره ی من ارزوهایت  کجاست

باد نا مردی  به برد و اشک هایت  نا بجاست

 

ای دلم  نفرین  نکن  دنیای  او  دنیای  ماست

هر چه باشد بی وفایی کرد او  ما را نخواست

 

ای  دل  زخمی  من  ای   کلبه ی  ویرانه ام

از  عذاب   رفتن    یارم   چرا    دیوانه  ام

 

ای  دل  من  شاد  باش  و بی خیال از عاشقی

چون  نشد  تنها  نمان  رو  در  پی  یک لایقی

 

ای دل من  بعد  از این هم زندگی را زندگیست

عاشق   نا لایقان   بودن  خودش  شرمندگیست

 

ای  دلم  هم ابرو  رفت  هم  غرور و هم نفس

بعد  از  این  من  مانده ام  تنهای  تنها در قفس

 

ای  دل  من   کو  غرورم  را  کجا دادی به باد

فرق  بین  عشق  هوس را لحظه ای اور به یاد

 

اری اری عشق پاک است و هوس هم فاسد است

ای  دلم  غمگین  نشو   بالا خدایی   شاهد   است

 

من  نمی دانم  چرا هر کس  که  بی غیرت  شده

مارک  روشن  فکر  بر  پیشانی اش  زینت شده

 

ای  دلم   این  عاشقان  پاک  چرا  دل   خسته اند

بعضی از این عاشقان هم دست  شیطان  بسته اند

 

بعضی  از  این  عاشقان  رذل  از خود غافل اند

ای خدا  این  عاشقان  بر  ما   مصیبت  نازل اند

 

بی  گناهی  ای  دلم  عشق   تو  چون  از یاد رفت

اری  ای  دل  من  شدم  غمگین او هم  شاد  رفت

 

ای  دل   دریایی  ام    از  بارش    باران   اشک

بی  خیال  عاشقی  شو  از  پی   هر عشق  کشک

 

ای دلا با اسم عشق و عاطفه  با قلب من بازی  شده

اری هر بی معرفت قانون عشقی ساخته قاضی شده

 

دیدی   ای   دل   یار  تو  با ان  غریبه  می نشست

خوب شد  گریه نکردی چون غرورت  می شکست

 

ای دلا من عاشقش بودم  و لیکن او برایم مرده است

ای دل  با  غیرتم  او ابروی عاشقی  را  برده است

 

این  همه  گفتم  به  دل  اما  که این  دل  مرده بود

یادم  امد  روز  قبل  از  عاشقی    دل   زنده بود

 

ای   دلا   از  نوجوان  هر  چه   شنیدی  پند  دار

سر نوشت   عشق   من    باشد   برایت   یاد  گار

 

سر نوشتم   با  جدایی   بود  و  عمرم   رفت  باد

هر چه  را  می شد  بگفتم  افرین  بر  عشق  زاد

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 6:17 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: باد آورده
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
نفهمیدم آمدنت را مات بنگرم

یا رفتنت را حیران بگریم ...

باد آورده را باد میبرد قبول

 اما دلم را که باد نیاورده بـود ...!

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 6:16 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: شکسته ام
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
به دلتنگی هايم دست نزن

مي شكند بغضـم يك وقت !

آنگاه غرق مي شوی

در سيلاب اشکهايی که

بهانه ی روان شدنش هستی

سر راه که ميروی

من را هم جمع کن پشت در بگذار ...

شکسته ام ... !

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 6:15 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
بسلامتيت که :

هيچ وقت با من زير بارون قدم نزدی ...

از هيچ کوچه ای رد نشدی ...

رو به روم توی هيچ کافه ای قهوه نخوردی ...

هيچ وقت برام عطر نزدی ...

هيچ آهنگی با من گوش ندادی ...

بسلامتيت ...

حالا که نيستي مي فهمم چه لطفی در حقم کردی

همين که همه سياهی های دنيا

منو يادت چشمات مي اندازه ...

وهر لحظه ويرانم ميكنه ...

کافيه ...

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 8:47 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
نگران نباش نازنینم تو رفته ای و من ...

خیلی که لجم بگیرد دفتر شعرم ر
ا سیاه میکنم
 
از فحشهایی عاشقانه ، یا آنقدر با خاطراتت سر میکنم که دیگر نخ نما شده اند...

نگاهت میکنم از دور چون منظره ای گذرا در جاده ای رو به هیچ ...!

این است شرح هزاران لحظه ام بی تو...!
 
...
ارسال شده توسط میلاد در ساعت 8:47 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: حرف دل...
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
چه دنياي عجيبي است ...

همه ميگويند ، حرف دلت را بزن ...

اما ...

هر وقت حرف دلم را زدم ، دل همه را زدم

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 8:46 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: به خدا اين رسم عاشقي نيست
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
رسم عاشقي اين نيست که بگويي مرا دوست داري و بعد از مدتي مرا

تنها بگذاري رسم عاشقي اين نيست که مرا به اوج قله احساسات ببري

و بعد مرا از همان جا رها کني ، اين رسمش نيست که پا به پاي من

بيايي و روزي رفيق نيمه راه شوي اين رسمش نيست که قلبم را بگيري

و آن را بازيچه خودت کني اين رسمش نيست که مرا در آغوش بگيري

و هوس را به جاي عشق برايم معنا کني ، يکرنگ باش اي تو که ادعا

ميکني عاشق تريني ، مغرور نباش اي تو که ادعا ميکني مرا دوست

داري ، تو که ميگفتي تنها مال مني ، پس چرا براي همه چشمک ميزني

تو که ميگفتي تنها در قلب مني ، پس چرا در قلب همه پرسه ميزني ؟

وفادار باش ، اي تو که در آغاز آشنايي  وفاداري در حرفهايت بود ،

صادق باش اي تو که با دروغ مرا در دام خودت انداختي يکدل باش با

دلي که تنها به عشق تو مانده و خطي سرخ بر روي همه کشيده ، تو که

ميگويي مرا دوست داري چرا اشکهايم را پاک نميکني ، چرا دلتنگم

نميشوي و مرا صدا نميکني ؟

به خدا اين رسم عاشقي نيست

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 8:46 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
باران نباشتا با التماس به پنجره بکوبی که نگاهت کنن

ابر باش تا با التماس نگاهت کنن که بباری

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 7:4 قبل از ظهر مرتبط با موضوع |
.: شیرینم بهونس
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
شیرین بهانه بود !

فرهاد تیشه میزد تا نشنودصدای مردمانی کهدر گوشش میخانند:

دوستت ندارد.......

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 3:58 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
یکشنبه بیستم فروردین 1391
باتوآغازنكردم كه روزي به پايان برسانم.

عاشقت نشدم که روزی از عشقت خسته شوم.

با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.

همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.

همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.

و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.

با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.

عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.

با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.

همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.

همسنفست شدم که بانفس هايم بدرقه راحت باشم.

و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.

همچنان لحظات زیبای خاطره هايمان ازمقابل چشمانم میگذرد ،

از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای تنهابهانه ام براي عاشقي!

اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،

آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستانت ونگاه آرامت روزگارخواهم گذراند.

با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.

با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.

با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.

با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 3:6 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
من نه آنم که تو گویی و
نه آن کس که تو پنداری و
با ما همه ی عمر نشینی
من همینم
که یقینم
من همینم که نه از بوی تو چیزی به مشامم
نه نشسته
و نه
هرگز که تو پنداری و با ما بتوانی
به تو سوگند
که این من که بینی
همه از روی ریا با تو و چون تو
ولی انگار نه
گویی
به خدا من نه از این "من" که خودم باشم و هستم
آکهم آه چه باید بکنم
من همینم
که به یک عمر
مقابل که نه
در پیش تو بنشستم و
از تو
به اندازه ی یک جرعه که شاید نه و
شاید که بلی
آه..
همینم که ببینی و
همینم که ندانم
که ندانم
و نه خواهم که بدانم
ارسال شده توسط میلاد در ساعت 10:32 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
شنبه سیزدهم اسفند 1390
مرد هر چقدرم که مغرور باشه ..
خشن و محکم و سخت باشه ...
بازم یه وقتایی که ناراحته و یه مشکلی براش پیش میاد
انگار فقط یه زن میتونه با نوازش و صدای گرمش آرومش کنه
سلامتی همه زن ها و دخترا ...
که بعضی وقتا یه حس آرامشیو به مرد میدن
که هیچ مردی نمی تونه به زن بده

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 2:48 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.
عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.
با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.
همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.
همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.
و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.
با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.
عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.
با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.
همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.
همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.
و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.
همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،
از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.
اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،
آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام.
ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،
عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است.
با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.
و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت.
با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.
پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش.

 

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 11:22 قبل از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
شنبه بیست و دوم بهمن 1390

 

 

وای گوسفنده چقدر قشنگه

عاشقتم دوستت دارم

 

تحمل کردن قشنگه
اگه قرار باشه یه روزی به تو برسم
انتظار آسونه
اگر قرار باشه دوباره تو رو ببینم
زندگی شیرینه
اگه قرار باشه دستاتو تو دستام بگیرم
مشکلات حل میشه
اگه قرار باشه روزی به پات بمیرم
اشکهام به لبخند تبدیل میشه
اگه یه بار ببوسمت
و لبخندهام دوباره به اشک
فقط اگه ببینم خیال رفتن داری
اما بدون
دوستت دارم
از پشت این همه فاصله
از پشت این همه حرف
دوستت دارم تا بی نهایت
عشقم

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 2:51 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
پنجشنبه بیستم بهمن 1390
به نظرتون یه عاشق چشه؟؟؟؟؟

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 1:13 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: کاش الان بودی
سه شنبه چهارم بهمن 1390
 

کاشکي بودي و مي ديدي که دلم داره ميميره



کاشکي بودي و مي ديدي که بهونت و ميگيره


مي دوني عطر نفس هات چي به روز من آورده؟


مي دوني دوري دستات اشکمو باز درآورده؟


جاي انگشت هاي نازت چي بزارم توي دستم؟


کاشکي بودي و سرت رو باز مي ذاشتي روي شونم


باز مي ذاشتي و مي گفتم تويي اون همه بهونم


به خدا فرض محال که يه دم بي تو بمونم


تو شدي همه وجودم تويي رنگ آسمونم


عمريه در طلب تو سوختم و مثل کويرم

 

 

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 11:12 قبل از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
یکشنبه دوم بهمن 1390
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق و
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی چه ارمغان نجیبی
و چه سرنوشت تلخ و غریبی
که هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای
خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی
وخود در تنهایی وسکوت با چشمهایی خیس از غرور
پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی و
خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
وباز هم تو بمانی وتنهایی و دوری
و باز هم تو بمانی و  یک عمر صبوری .......!
ارسال شده توسط میلاد در ساعت 6:11 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.:
یکشنبه دوم بهمن 1390
 

برای به هم ریختن من

دستهایت چقدر خالیست

انگار چشمهای سوخته ات سر آغاز همه ویرانی هاست ...

نمی گویم بمان

اما برای از یاد بردنت

فرصتی برای من کنار بگذار

... من آهسته به تو دل  بستم

بگذار آهسته نیز

از یاد بردنت را دیوانه شوم

...دیگر برای از دست ندادن تو توان لازم نیست

تو اگر بخواهی می مانی

و من دست هایم را برای آمدنت خسته نمی کنم

تو اگر بخواهی

چشمهایم از خیسی سرد اینهمه گره های نمی ترسد

تو اگر بخواهی می مانی

حتی اگر قلب من پر شده باشد

اصلا تو خود دل میشوی

جایگاه همه بودنها و نبودنها ...

... اگر بخواهی !

چقدر آرام، خشن میشوی

بی آنکه من دستهایم را بو کرده باشم

 محکوم خواهم شد

و من از حوصله ی تو سر می روم ...

تو بزرگ تر از آنی

که کوچکی های مرا گذشت کنی

من توان بالیدن ندارم

مرا ببخش

من بلد نشدم ((تو)) بشوم ...

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 6:10 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: کوچک تر که بودم
جمعه سی ام دی 1390
 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا

بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا

را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که

خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد

خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش

از دست آدما گرفته!!!

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 11:45 قبل از ظهر مرتبط با موضوع |
.: امشب
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
امشب اومدم بنویسم ...

می خوام بنویسم ...

و از تو خواهم نوشت ...

از احساسم ...

از اینکه چقدر دلم برایت تنگ شده ....

از دوست داشتنت نمی نویسم !!!

از قشنگ ترین دقایق با تو بودن ...

از تموم بهونه هام ...

از پراوانه ها ...

پروانه ها ... وای خدای من پروانه ها !!!

دیگه کسی ازشون نمی نویسه ...

از کیا ؟

میگم : از شمع ٬ گل ٬ و پروانه ها ...

دیگه کسی ازشون خبری نمی گیره ! راستی چه اتفاقی افتاده ؟

دیگه کسی شمعی روشن نمی کنه ؟ کسی دیگه با خودش خلوت نمیکنه ؟ چرا ؟

وای خدای من !

هر چی سعی می کنم نمی تونم ...کاش می تونستم بنویسم ...

در میان انبوه واژگان گم شده ام ...

 

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 11:0 قبل از ظهر مرتبط با موضوع |
.: امشب تولد بابامه
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390
امشب تولد بابامه.

هورااااااااااااااااااااااا

ایشاللله سایه ت همیشه بالا سرم باشه

باباتولدت مبارک/

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 8:38 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: سرانجامش چی میشه؟
دوشنبه دوازدهم دی 1390
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟
ارسال شده توسط میلاد در ساعت 12:41 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: خیلی قشنگه
جمعه نهم دی 1390
برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم
تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود…
عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت
این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ، نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم
تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی…
همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ، به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام…
به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ، به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام
و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم….
به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ، به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است
بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است
در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام
خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار
تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ، تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم
نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ، بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم….
نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ، تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ، نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ، زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !
ارسال شده توسط میلاد در ساعت 11:25 قبل از ظهر مرتبط با موضوع |
.: اونجا آرومه
سه شنبه ششم دی 1390

زندگی ما در بهشت فوق العادست ،شاید برای بعضی ها غیر قابل تصور باشد اما برای کسانی که معنای عشق زمینی و عشق الهی را درک کرده باشند قابل تصور و فوق العاده زیباست...

بهشت ما جاییست که ما هر سه اونجا کنار همیم من ، عشقم و خدای مهربونمون که خالق ماست و عشق رو بهمون هدیه داده

اونجا جاییست که هر سه با تمام وجود همدیگرو احساس می کنیم .

من و عشقم توی بهشتمون یک کلبه داریم ،کلبه ما وسط یه مزرعه پر از گل های زرد .

اونجا همه چیز آرومه و صدایی جز صدای بال پروانه ها و آواز قناری ها و صدای وزش نسیم که موجب رقص گل هاو پروانه هاست شنیده نمی شود، خدا همه جا هست و هر روز صبح با بوییدن نسیم در درون ما احساس می شود .

صبح می شود چشمانم را باز می کنم از جا بلند می شوم و پنجره اتاقمان را که از آن گل های زرد رنگ مزرعه و آسمان آبی بدون ابر نمایان است باز می کنم و نفس عمیقی می کشم و خدا را شکر می گویم بخاطر همه چیز ...

کنار عشقم می نشینم به چشمان بسته اش و صورت معصوم او نگاه می کنم و باز خدارو شکر می گویم ... وقتی می بوسمش چشمانش را باز می کند و با دیدن لبخند من لبخند می زند او هم خدا را شکر می گوید و باهم یک روز زیبا را در بهشت آغاز می کنیم...

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 3:47 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: قاصدک
سه شنبه ششم دی 1390

میان دستانش یک شاخه گل زرد است و در مقابلم ایستاده ، دستانش را به سمت من دراز می کند به نگاه عمیقش خیره می شوم و گل را از او می گیرم ، آن را می بویم و لبخند می زنم ، پیشانیم را می بوسد و از عشق او لبریز می شوم و با هم خدا را شکر می گوییم ...

هر دو شادیم شاد شاد ، چشمم به یک قاصدک میافتد که کمی آن طرف تر در حال رقصیدن است ، فریاد می زدم قاصدک و با هم بدنبال قاصدک می دویدیم و می دویدیم قاصدک سوار بر نسیم می شود و پیچ و تاب می خورد و می رود اما ما خسته نمی شویم و بدنبالش می دویم باد قاصدک را از نسیم می گیرد و قاصدک از ما دور می شود ، دور دور و ما باز هم خدا را شکر می گوییم...

 

ارسال شده توسط میلاد در ساعت 3:43 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |
.: ......
سه شنبه ششم دی 1390
در کنار ساحل نشسته ام و در خاطرم تنها تو را میبینم،ناگهان نسیمی فرح بخش سرتاسر وجودم را غرق در ترنمی می کند که یاد تو در آن جاریست،لبریز سکوت میشوم و سرم را در اغوش میگیرم و زیر لب نام تو را زمزمه میکنم،قلبم از عشق به تو لبریز میشود و تبسمی عاشقانه بر روی لبهایم نقش میبندد،از خداوند میخواهم تو را مورد مهر و محبت بی کرانش قرار دهد،چه زیباست لحظاتی که با صداقت و بی هیچ چشم داشتی از مهر تو لبریز میشوم و در حسرت دیدن رویت اشک از چشمانم جاری میگردد،این است هدیه خداوند به قلبم که تنها برای تو میل به تپیدن دارد...
ارسال شده توسط میلاد در ساعت 3:40 بعد از ظهر مرتبط با موضوع |